تبليغاتX
عشق خیالی

عشق خیالی

عشق خیالی

09138554117

 

ارتباط با من ۰۹۱۳۸۵۵۴۱۱۷

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 12:21  توسط ابوالفضل  | 

تنهایی

تنهائی

میان آرزو ها ، چون كویری در سرابم
چشمه ای خشكیده ، از امواج آبم
من سرودی در گلو ، بگرفته از غم
تار رنجم ، من ، ربابم
من چو قانوسی ....
به تاق بی كسی
ما’وا گرفتم
شمع بی نورم، كه در فانوس جانم
جا گرفتم!
قوی تنهایم ، كه در تنهائی خود
رفته ام از یاد یاران ، دیر سالی
مرغ غم در جان من
خوش كرده منزل
وای بر من ، وای بر دل!
من چو فانوسی به تاق بی كسی ما’وا گرفتم
شمع بی نورم كه در فانوس جانم ، جا گرفتم
قوی تنهایم ، كه در تنهائی خود
رفته ام از یاد یاران .... دیر سالی
مرغ غم در جان من خوش كرده منزل
وای بر من ....... وای بر دل

 

 
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 12:18  توسط ابوالفضل  | 

منو ببخش

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:5  توسط ابوالفضل  | 

دوست دارم

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:59  توسط ابوالفضل  | 

عکس

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 19:15  توسط ابوالفضل  | 

اگر

 
اگر...
اگر کسی دیوونت عاشقش باش 

اگه عاشقت بود دوسش داشته باش

اگه دوست داشت بهش علاقه نشون بده

اگه بهت علاقه نشون داشت فقط یه لبخند بزن

اینطوری وقتی ازش یه پله عقب باشی اگه یه وقت خسته شد و یه پله عقب موند تازه می شید مثل هم ؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 19:32  توسط ابوالفضل  | 

تنها

بدان جا که خدا ميداند

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن

 و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این

 رود است وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود

 آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه

می گردد؟ هیچ!!! زندگی ، وزن نگاهی است

 که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت

 بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید

 تو را ، خواهد کشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 13:34  توسط ابوالفضل  | 

ارزوی من

ای آرزوی من

تو آن همای بخت منی کز دیار دور -

پرپر زنان به کلبه ی من پر کشیده ای

بر بامم ای پرنده ی عرشی خوش آمدی

در کلبه ام بمان،

ای آنکه همچو من -

یک آشیان گرم محبت ندیده یی

با من بمان که من -

یک عمر، بی امید -

همراه هر نسیم، به گلزار عشق ها -

در جستجوی یک گل خوشبو شتافتم

می خواستم گلی که دهد بوی آرزو -

اما نیافتم.

شبهای بس دراز -

با دیدگان مات -

بر مرکب خیال، نشستم امیدوار

دنبال یک ستاره، فضا را شکافتم

می خواستم ستاره ی امید خویش را -

اما نیافتم.

بس روزهای تلخ-

غمگین و نامراد -

همراه موجهای خروشان و بی امان -

تا عمق بی کرانه ی دریا شتافتم

شاید بیابم آن گهری که می خواستم

اما نیافتم.

امروز یافتم

گمگشته ای که در طلبش عمر من گذشت -

اما اکنون نشسته مرا رو برو، توئی-

آنکس که بود همره باد سحر، منم

و آن گل که داشت بوی خوش آرزو، توئی

دیگر شبان تیره نپویم در آسمان

تو، آن ستاره یی که نشستی به دامانم

همراه، موج، در دل دریا نمی روم

تک گوهرم تویی که شدی زیب گردنم.

نوشین لبی که جان به تنم می دمد توئی

عمر منی که تاب و توان داده یی به من

با من بمان که روشنی بخت من ز تست

آری تویی که بخت جوان داده ای به من.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:9  توسط ابوالفضل  | 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 23:50  توسط ابوالفضل  | 

اولین دیدار

يک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود....


بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی.


گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست


گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه.


گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی


چشمام!


گفتی:عشق يعنی خاطره.


گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت.


يادت هست؟


گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار


يک لحظه بود و تموم شد.


گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين


ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه.

حالا توی چشمات نگاه میکنم و يک قطره اشک آهسته ازگوشه


چشمام پايين مياد

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 16:3  توسط ابوالفضل  | 

مرگ مشکوک در ساعت 11

چند وقتی بود که دربخش مراقبتهای ویژه دریکی از بیمارستان بیماران یکی از تختها به گونه ی مشکوکی درحدود ساعت 11صبح روزهای یکشنبه جان میسپردند واین موضوع ربطی به نوع بیماری وشدت وضعف آن نداشت.

این موضوع باعث شگفتی پزشکان آن بخش شد به طوری که بعضیها آنرا بامسائل ماورای طبیعی وبعضی دیگر با خرافات وموارد دیگر درارتباط می دانستند کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیماران آن تخت درست درساعت11صبح روزهای یک شنبه میمیرندبه همین سبب گروهی ازپزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع جلسه ای  تشکیل دادند و پس از ساعتها بحث وتبادل نظر تصمیم گرفتند که در اولین یکشنبه چند دقیقه قبل از ساعت 11برای مشاهده این پدیده عجیب وغریب درمحل مورد نظر حاضر شوند همه جمع شده بودند بعضی دوربین فیلم برداری با خود آوردند و... چند دقیقه به ساعت 11مانده بود که نظافتچی پاره وقت روزهای یک شنبه وارد اتاق شداو به سمت تخت رفت دوشاخه ی برق دستگاه(حفظ حیات)بیمار رااز پریز درآورد ودوشاخه ی جارو برقی خود را به پریز زد ومشغول کار شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 21:4  توسط ابوالفضل  | 

عشق خیالی

عشق

ضمن عرض سلام مجدد!
آقا این عشق صاب مرده چرا گاهی اوقات اونقد داغ و گرم وارد روزگار یه آدم میشه و روزگارش رو میسوزنه و سیاه میکنه و پس از
وصال گاهاً چنان رو به سردی میزاره که روزگار آدم رو یخبندون میکنه؟؟
چرا همیشه فکر میکنیم عشقای آتشین مالِ زمان دقیانوس و شیپور شاه بوده و امروزه همش شده عشق دروغین؟؟
دخترهای گرام چرا شما به هر پسری نظر میندازین(حالا نوع نظرش بماند در اینجا همه مدل نظری مطرح هست)
میگین بابا این پسره یه روده راست تو شیکم صاب مرده اش نیست در صورتی که شما! همین شما منظورمه، از صبح که داری از خونه میایی بیرون با دروغ شروع میشه!!
اولین نوع دروغش اینه که با کلی کرم و رژ لب و چه میدونم دو سه هزار نوع رنگ و روغن چهره ي گاهاً وحشتناکت(بماند اونایی که خوشگل مامان هستن اما با همین رنگ و روغن خودشونو به هیولا تبدیل میکنن) رو پنهان میکنی؟ و اسمش رو میزاری آرایش در صورتی که این خودش بزرگترین دروغه که چهره واقعیت رو زیر یه لعاب کت و کلفت رنگین پنهان میکنی و من! تو رو که میبینم میگم بابا این کیه دیگه؟؟؟ خلاصه تا بخوام بفهمم این کیه دیگه ، دیگه دیرِ دیر شده و ......!!!!!
آقا پسر شما هم فکر نکن که زندگیت با صداقت شروع شده و از خودت راستگوتر کسی نیست!!
شما که گاهي از بین این همه دختر رنگ و وارنگ یه دونه معصوم و بی گناهش رو پیدا میکنی که این روزا تعدادش به انگشتای یه دونه دست هم نمیرسه! بعد با حرفای قشنگ قشنگ دلش رو میبری و تا لبه پرتگاه عشق باهاش رفیقی و یهو تو یه لحظه اون بیچاره رو به اعماق فنایی و نابودی میندازی؟؟ مگه مریضی؟؟
مگه خودت خواهر مادر نداری؟؟ خوب تو این دنیای رنگ و وارنگ خدا، همه چیز وجود داره
با همه نوع مورد استفاده ای، خوب لامصب برو دنبال اونی که نیّتت هست! چرا میری یه بنده خدا رو بدبخت میکنی؟؟ خانوما حول
ورتون نداره که یه خورده فیمینستی شد و ما کلا چون اهل هیچ نوع ایستی نیستیم دیگه جلوتر نمیریم!!
برگردیم سر حرفمون آقا طرف عاشق میشه!
دنیاش میشه یه نفر!! آخه خرخاکی دنیا به این بزرگی رو تو چه جوری در وجود یه نفر خلاصه میکنی؟؟؟!!!
خلاصه بالاخره یا به دنیاش میرسه یا نمیرسه!
در بیشتر موارد دنیای قشنگش دووم چندانی نداره چند وقت نامزدی حرفای قشنگ قشنگ!
بعد عروسی و ماه عسل و بعد دوباره برمیگرده سر خونه زندگیش
حالا اگه بابای اینا از قضای روزگار یه آدم خرپول بچه دوست باشه که تا یه مدت زندگیشون شده پنبه!
نه کاری هست و نه عاری!! از صبح خروس خون کل کل عاشقیه تا بوق سگ!!
خرجشون رفت بالا دواش یه تک زنگ به بابا جونه که حسابشو چنان پر کنه که میره بانک پولش رو برداشت کنه از رییس بانک گرفته تا خانم چک فاکس کن و آبدارچی محترم چنان جلوش دولا راست میشن که حالی به حالی نشه هنر کرده! تا اینکه حرفای قشنگ قشنگ به مرور زمان تبدیل به فحشای قشنگ قشنگ میشه و یواش یواش کتک چاشنیش میشه و خلاصه حرفای رکیکی بینشون رد و بدل میشه که همسایه ها از شرم مجبور میشن خونه رو بفروشن برن یه محله دیگه!!!(البته این در مورد همه مصداق نداره ولی خوب درصد زیادی رو شامل میشه). حالا میخواد هر چه زودتر از دنیاش متواری بشه چه جوری؟؟
باباهه و ننهه شاید خوششون نیاد. مهریه رو چه جوری بپردازه؟ اون موقع که دختره گفت مهریه من باید یه تاریخ میلادی باشه 2005 سکه
اونقد تو عشق دست و پا میزد که نمی فهمید که اگه 2005 باشه که یاروو باید نی نی باشه!!
نه که بگه وای چقد جَوون موندی!!!
حالا اگه طرف خرجش به دخلش نرسه که دیگه میشه واویلا که در اینجا از مقال ما خارج است.!!!
آقا! اصلاً چرا ما قبل از اینکه ازدواج کنیم همیشه اونایی که ازدواج کردن میگن آقا اشتباهه! آقا نکن!آقا نساز! آدم عاقل دنیای با شکوه مجردی رو ول میکنه و میره ازدواج کنه؟؟ و...... در صورتی که به قول معروف این شتریه که در خونه هر خری می خوابه!!(به
استثنا يه مشت تارك دنیا) ولی بازم همیشه روش حرف هست
چرا بعضیا ازدواج رو به ظرفی پر از حلوا تشبیه میکنن که یک وجب از این ظرف حلوا، یک عمر گه خوردنه؟؟!!! چرا گاهی اوقات که
میبینیم پدر بزرگ یا مادر بزرگ ما هفتاد سال با هم زندگی کردن اونم بی هیچ دردسری برامون اینقد عجیب غریبه؟؟؟ و همچین میگیم هفتااااااااادددد سال که انگار هشتصد ساله!!!
چرا زندگی ما تقلیدی شده از بابای اروپایی؟ مگه همونا نبودن که قبلنا اومدن و با استفاده از کتب علمی مسلمونای نادون تکنولوژی رو پیشرفت دادن و حالا اونقد رفتن بالا(که الهی به زمین گرم بخورین) که ما رو نمیبینن یا اگه هم میبینین به شکل سکه های زر میبینن؟؟ چرا من نابغه باید مجبور باشم نبوغم رو به اونا بفروشم؟؟ چرا باید این زن ِ ذلیل مرده از صبح بشینه پای تلیف یا تلویزیون و وقتش رو به بطالت بگذرونه؟
چرا این مرد زبون نفهم که از صبح میگه حرف حرفه خودمه!! البته تو خونه! تو اداره یا هر جا از بقال و چقال و .... بگه به روی چشم
آقای رییس شما امر بفرمایین بنده اطاعت میکنم!! چرا باید تو خونه بشه یه عنصر ناموزون که با کارای گاها بچه گونه و احیانا
احمقونه زندگی رو به روز خودش و عیال بیچارش سیاه کنه و آخرش سر در بیاره از دیونه خونه و دور درخت بپلکه یا از درخت بپره؟ آیا
با کمی تفکر در این موجودات عجیب که در اینجا ما به اسم عاشق و معشوق از اونا نام بردیم نمیشه الگو برداری کرد که خودمون راه این جلبکهای قهواه ای رو دنبال نکنیم؟؟
بنده سعی داشتم در این مقال نه از عنصر نر و نه از عنصر ماده دفاع کرده باشم. ولی خوب آدمیه و هزارو سیصد عیب پنهان و پیدا! اگه جایی دیدید که یکی از این عناصر بالا برده شده همینجا اعلام میکنم که پایین بیاریدش و اگه هم یکی از عناصر پایین رفته
اعلام میدارم که بالا بیاریدش تا در یک سطح باشن و ترازوی هستی توازن خودش رو حفظ کنه!
امیدوارم سرتون درد نیومده باشه اگه اومده هم به من چه که جنبه دو کلمه حرف حساب رو نداری بی جنبه
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 13:34  توسط ابوالفضل  | 

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:48  توسط ابوالفضل  | 

قایق

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:36  توسط ابوالفضل  | 

چه شد ای پنجره شوق چرا بسته شدی

شاید از هم نفسی با دل من خسته شدی

 

بارون نباش که مجبوربشی به شیشه بزنی تا نگاهت کنند

ابر باش تا برای دیدنت التماس کنند

 

می دونی چرا دریا خیلی با معرفته!

چون اگر یک بار از ساحلش عبور کنی

تا اخر عمر با موج هایش جای پایت را می بوسد

 

عشق جاده ای است که در هر قدم از ان

نوشته است دور زدن ممنوع

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:17  توسط ابوالفضل  | 

چه شد ای پنجره شوق چرا بسته شدی

شاید از هم نفسی با دل من خسته شدی

 

بارون نباش که مجبوربشی به شیشه بزنی تا نگاهت کنند

ابر باش تا برای دیدنت التماس کنند

 

می دونی چرا دریا خیلی با معرفته!

چون اگر یک بار از ساحلش عبور کنی

تا اخر عمر با موج هایش جای پایت را می بوسد

 

عشق جاده ای است که در هر قدم از ان

نوشته است دور زدن ممنوع

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:17  توسط ابوالفضل  | 

tifooses.coo.ir
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 17:46  توسط ابوالفضل  | 

زغم کسی اسیرم که خودش خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

فدایت ای گل زیبای هستی

نمی دانم کجا بی من نشستی

قشنگیهای فردایم تو هستی

یگانه گنج دنیایم تو هستی

دوستت دارم عزیزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 22:7  توسط ابوالفضل  | 

به غیر از انکه بشد دین و دانش ازدستم*

بیا بگو که زعشقت چه طرف بر بستم*

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد*

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم*

چو ذره گرچه حقیرم ببین به دولت عشق*

که در هوای رخت چون به مهر پیوستم*

اگر زمردم،هشیاری ای نصیحت گوی*

سخن به خاک میافکن چرا که من مستم*

بیار باده که عمریست تا من از سرامن*

به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم*

چه گونه سر ز خجالت بر اورم بر دوست*

که خدمتی بسزا بر نیامد از دستم*

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:37  توسط ابوالفضل  |